خرید بک لینک
اولین باری که مجبور شدم دوست داشتنی ترین دوست داشتنی های کودکیم را از خودم دور کنم ؛ کلاه گاوچرانیم بود ؛ و کمربند هفت تیرم با آن ستاره کلانتری ام .کلاه سیاه لبه کجم که یک ستاره سفید وسطش بود و ششلول دسته طلایی ام که می آویختم کمرم ؛با آن ستاره زردم که می زدم سینه ام و پیشو پیشو .... . اما نه ...اولین بار ؛وقتی بود که عروسک قشنگ " نازی " را از دستش قاپیدم و زل زدم به چشمهایش که " این ن ن مال من است ." و نازی چیزی نگفت . کمی چشمهایش "نمی " شد ؛ ولی چیزی نگفت . آن قدر مرا دوست داشت که چیزی نگوید . عروسک موسیاه بلندی که پلاستیک تنش نرم بود و برنزه . و من یادم است پشتش نوشته بودند ساخته شده در تولوز فرانسه . نازی از این عروسک ها چند تایی داشت ؛ولی فقط این یکی ؛موهایش سیاه ونرم بود. نمی دانم چرا از این عروسک خوشم میامد ولی هرچه بود..خوشم می آمد. از آن روز نازی گرفته شد .وقتی به رویم می خندید به زور لبخند می زد تا اینکه فردا شبش حس کردم؛ دلش هم گرفته است . شب که خوابید ..پاشدم رفتم عروسک موسیاهم !را آوردم موهایش را مرتب کردم و چین های دامنش را صاف کردم ... آرام گذاشتم بغلش؛ و لحافش را کشی

برچسب: اسباب بازی,اسباب بازی ماشین,اسباب بازی چوبی, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 19:29

یکی از بدبختی های آدمی ؛خود پیچاندن است . هی ببینی و نبینی.برای همین ؛یک وقتی همین جا کههستی ؛خوف ناک ترین روی زمین است و وقتی دیگر...زیباترین نقطه آن .در یکی از سفرها بهلهستان در دانشگاه ورشو بین مدرسین و دانشجوها بحثی راجع به یک " ناخن" در افتاده بود. هریک ازآنهایی که آنجا بودند سعی داشتند نظرخودشان را در مورد آن بگویند.بهترین تعریف ؛یک" بوس"از یکی از افرادی که آنجا حضور داشتند؛ می گرفت ولی اصلا معلوم نبود این آدم چه کسی باشد چونبا قرعه کشی مشخص می شد .یک چیز را باید بگویم .. در این کشورها نگاه کلی مردم به این موضوعاتبشدت با نگاه شرقی متفاوت است . حتی می توان گفت نباید بگوئیم شرقی چون در بین شرقی ها نیزهمه به یک شکل تقریبا اروپایی فکر نمی کنند پس بهتر است بگوئیم بانگاه ایرانی فرق دارد.همه بدونتوجه به اینکه چه کسی قرار است بهترین تعریف کننده را ببوسد ؛به تشریح حس خود از ناخنپرداختند.دانشگاه یک معاون منضبط سخت گیری داشت که اصالتا مولداویایی بود. از زیبایی بهرهچندانی نداشت غیر از نگاه خشنی که همیشه روی دانشجوها زوم بود و ده ناخنی که مدام سمباده می کشید.قرارشد هرکس مایل است نظر

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 19:29

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد جز غـم که هزار آفرین بر غم باد مولانا

برچسب: غم,غمگین,غمازات, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 19:29

ژوکر یادتان است؟ صورتی بیضی .. چشم هایی دراز با وسط هایی گشادو تهی کشیده به سوی بالا ... با یک دنیا شیطنت ... با شادی شیطانی؛ گونه هایی کمی لاغر و برجستبه ...بینی کشیده و لب هایی قیطانی ی ی از این بنا گوش ش ..تا آن بنا گوش شش و چانه ای برآمده و دراز ..... هااااا هاها همان که ورق های بازی هم هست همان که با بتمن هم .. بازی می کند ... با تمام شیطنت هایش .. و بدجنسی های قابل فهمش ... که ناگهان وسط بازی ... غیبش می زند ! یک آدمهایی هستند می خواهند ژوکر بشوند.یا دوست دارند تئاتر ؛بازی کنند... مثل یکی از رومئو ژولیت های ویلیام ... یا مک ... بث ! یک سری آدم هایی هستند دوست دارند مثل گربه بخزند پشت پرده مخملی سنگین سرمه ای سلطنتی و آرام آرام با برآمدگی تو رفتگی های پرده... بربیایند ..و تو بروند ... و بگذرند.گاهی هم دوست دارند وسط پرده ؛ آرام بایستند و سرشان را ببرند لای شال مخملی گردنشان و آرام بگویند ... میئو و و ... و باز آن جا ... پنهان شوند! یک آدم هایی هستند می آیند اینجا ... یک آدم هایی که با ماسک می آیند ... و امروز یکی هستند ...فردا یکی ... پس فردا یکی ... و دوروز بعد ... یک

برچسب: جوکر بتمن,جوکر چیست, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 19:29

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که بر او منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم شمس پری شب؛ سرهمین برگ شعر... خوابمان برد و تا صبح خواب دیدیم پراز " هم اینم و هم آنم "

برچسب: عاشقانه,عاشقانه ها,عاشق, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 19:29

سیزده مهر ماه سال قبل بود. چند تا آجر قرمز قدیمی پیدا کردم با کمی سیمان و یک آفتابه آب.یک خانه کوچک ساختم و کمی هم گچ کاریش کردم ...شدگروه واتسی من . فردایش اولین نوشته ام را ؛ نوشتم . نوشتم " کوچک که بودیم ؛ می رفتیم تلگرافخانه و یک تکه کاغذ می دادیم تلگراف بشود.ده دقیقه بعد زنگ تلفن هندلی جیغ و داد میزد و پشت گوشی؛ صدایی می گفت سلام م م ... ممنون ن ن ؛ و من یاد تلگرافچی می افتادم.باید یادگاری داشته باشیم.حتی یک سطرخط...یک مورس ... یک تلگراف " فردایش یکی دیگر نوشتم وآخرش نوشتم " گاهی زندگی آن قدرناز است که ازدست خاطراتت لیز می خورد ...می افتد ته یادگاری ها " دو روز

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 22:03

یکی از چالش های عمده انسان ناقض بودن عقل او است . مغز و عقل انسان ماشین بسیار جالبی است .مغز پیچیده ترین سیستم شبکه ای به هم پیوسته است که سرعت انتقال اطلاعات در آن را یکصدو بیست متر در ثانیه یا دویست و شصت و هشت مایل در ساعت می دانند.مغز با این که ماموریت تفکر؛ حل معادلات؛ تجزیه و تحلیل احساسات و دردها و گستره ای وسیع از ساختارها و دانش ها را دارد؛باز هم ناقص است و به قول خداوند انسان به اندازه عقل ناقصش قضاوت می کند .پس امکان اشتباه برای هر مغز و عقلی متصور است و عقل کل " موجودی" کاملا حاضر وجامع است که معنی موجود دراینجا؛همان وجود داشتن است .یعنی بودی که

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 22:03

دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا و ای اله تو کجائی تا شوم من چاکرت؟ چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟ دستکت بوسم ، بمالم پایکت وقت خواب آید ، بروبم جایکت ای خدای من ،فدایت جان من جمله فرزندان و خان و مان من ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هی هی و هیهای من گر تو را بیمارئی آید به پیش من توراغمخوارباشم همچوخویش گفت موسی:حال خیره سرشدی خودمسلمان ناشده کافرشدی این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار پنبه ای اندردهان خودفشار گفت:موسی،دهانم دوختی

برچسب: ما درون را بنگریم و حال را,ما درون را بنگريم و حال را,شعر ما درون را بنگریم و حال را,ما درون را بنگریم حال را,ما برون را ننگریم و قال را مادرون را بنگریم و حال را,ما درون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را,شعر کامل ما درون را بنگریم و حال را,ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی